شناخت وهابيت؛ تاريخچه و تحولات و افكار

شناخت وهابيت؛ تاريخچه و تحولات و افكار

مقدمه:

مبحث مورد تحقيق تحت فصول مختلف مورد بررسى قرار خواهد گرفت در فصل اوّل بنحو خلاصه تاريخچه وهابيت بررسى و سپس در فصل دوّم خلاصه اى از افكار اين فرقه مورد بررسى قرار خواهد گرفت

 

فصل اوّل: تاريخچه وهابيت:

مسلك وهابى منسوب به شيخ محمد فرزند "عبدالوهاب" نجوى است و اين نسبت از نام پدر او "عبدالوهاب" گرفته شده است.

به گفته برخى از دانشمندان، علت اينكه اين مسلك را بنام خود شيخ محمد نسبت نداده اند يعنى "محمديه" نگفته اند. اين است كه مبادا پيروان اين مذهب نوعى شركت با نام پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پيدا كنند. و از اين نسبت سوء استفاده نمائيد.

شيخ محّمد در سال 1115 هجرى قمرى در شهر "عُيينَه" از شهرهاى "نجد" تولد يافت. پدرش در آن شهر قاضى بود. شيخ از كودكى به مطالعه كتب تفسير و حديث و عقائد سخت علاقه داشت، و فقه حنبلى را نزد پدر خود كه از علماء حنبلى بود، آموخت.

وى از آغاز جوانى بسيارى از اعمال مذهبى مردم "نجد" را زشت مى شمرد در سفرى كه به زيارت خانه خدا رفت بعد از انجام مناسك به مدينه رهسپار شد در آنجا توسل مردم را به پيامبر در نزد قبر آن حضرت انكار كرد سپس به نجد مراجعت نمود و از آنجا به بصره رفت به اين قصد كه از بصره به شام رود، مدتى در بصره ماند و با بسيارى از اعمال مردم به مخالفت پرداخت، ولى مردم بصره وى را از شهر خود بيرون راندند. در راه ميان "بصره و شام" زبير نزديك بود از شدت گرما و تشنگى و پياده روى هلاك شود، اما مردى از اهل زبير مى خواست از زبير به شام سفر كند ولى چون توشه و خرج سفر به اندازه كافى نداشت مقصد را عوض كرد و رهسپار شهر احسا شد و از آنجا آهنگ شهر حريمله از شهرهاى نجد را نمود.‏

در اين هنگام كه سال 1139 بود، پدرش عبدالوهاب از عينبه به حريمله انتقال يافته بود.

شيخ محمد، ملازم پدر شد و كتابهائى نزد او فرا گرفت و به انكار عقائد مردم نجد پرداخت به اين مناسبت ميان او و پدرش نزاع و جدال در گرفت همچنين بين او و مردم نجد منازعات سختى رخ داد و اين امر چند سال دوام يافت تا اينكه در سال 1153 پدرش شيخ عبدالوهاب از دنيا رفت.

شيخ محمد پس از مرگ پدر به اظهار عقايد خود و انكار قسمتى از اعمال مذهبى مردم ادامه داد و جمعى از مردم حريمله از او پيروى كردند و كار وى شهرت يافت وى از شهر حريمله به شهر عينبه رفت، رئيس وقت عينبه عثمان شيخ محمد نيز در مقابل اظهار اميدوارى كرد كه همه اهل نجد از عثمان بن حمد اطاعت كند.

خبر دعوت شيخ محمد و كارهاى او به امير احسا رسيد، وى نامه هايى براى عثمان نوشت كه نتيجه اش اين شد كه عثمان عذر شيخ محمد را خواست.

شيخ محمد به او پاسخ داد كه اگر مرا يارى كنى تمام نجد را مالك مى شوى، اما عثمان از او اعراض كرد و او را از شهر عينبه بيرون راند.

شيخ محمد در سال 1160 پس از آنكه از عينبه بيرون رانده شد رهسپار درعيه از شهرهاى معروف نجد گرديد. در آن وقت امير درعيه محمد بن مسعود (جد آل مسعود) بود وى به ديدن شيخ رفت و عزت و نيكى را به او مژده داد. شيخ نيز قدرت و غلبه بر همه بلاد نجد را بوى بشارت داد و بدين ترتيب ارتباط ميان شيخ محمد و آل مسعود آغاز گرديد.

يكى از بزرگترين نقاط ضعف برنامه زندگى شيخ اين است كه با مسلمانانى كه از عقائد كذائى او پيروى نمى كردند، معالمه كافر حربى مى كرد و براى جان و ناموى آنان ارزشى قائل نبود.

جنگهائى كه وهابيان در نجد و خارج نجد از قبيل يمن و حجاز و اطراف سوريه و عراِ راه انداختند برهمين پايه بوده، هر شهرى كه با جنگ و غلبه بر آن املاك خود قرار مى دادند و الّا به غنايمى كه بدست مى آوردنداكتفاء مى كردند.

كسانى كه با عقائد او موافقت مى كردند و دعوت او را مى پذيرفتند بايد با او بيعت مى كردند و اگر كسانى به مقابله برخيزند بايد كشته شوند و اموالشان تقسيم گردد، طبق اين رويه از اهالى قريه مضول در شهر احسا سيصد مرد را به قتل رسانيدند و اموالشان را به غارت بردند.

شيخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت. و پس از شيخ محمد پيروان او به همين روش ادامه دادند مثلاً در سال 1216 امير مسعود و هابى سپاهى مركب از بيست هزار مرد جنگى تجهير كرد و به شهر كربلا حمله ور شد. كربلا در اين ايّام در نهايت عظمت و شرف بود. زائرين ايرانى و ترك و عرب بدان روى مى آوردند، مسعود پس از محاصره شهر سرانجام وارد آن گرديد و كشتار سختى از ملاضمين و ساكنين آن نمود.

سپاه وهابى در شهر كربلا رسوائى به بار آورد و پنج هزار تن را به قتل رسانيدند پس از آن به طرف خزينه هاى مردم امام حسين (علیه السلام) حمله ور شده و اموال آنرا به غارت بردند.

از زمانيكه شيخ محمد بن عبدالوهاب عقائد خود را ابراز و مردم را به پذيرفتن آنها دعوت كرد، گروه زيادى از علماى بزرگ به مخالفت با عقائد او پرداختند، نخستين كسى كه به شدت با او مخالفت برخاست پدرش عبدالوهاب و سپس برادرش شيخ سليمان بن عبدالوهاب بودند كه هر دو از علماى حنبلى محسوب مى شوند.

در خاتمه اين فصل بايد دانست كه شيخ محمد بن عبدالوهاب مبتكر و آورنده عقايد وهابيان نيست بلكه قرنها قبل از او اين عقائد بصورتهاى گوناگون از افرادى مانند ابن تيميه و شاگرد او ابن القيم اظهار شده است ولى بصورت مذهب تازه اى در نيامده و طرفداران زيادى پيدا نكرده بود.

ابوالعباس احمد بن عبدالحليم معروف به ابن تيميه از علماى حنبلى كه در 728 هجرى قمرى در گذشته است.

وى عقائد و آرائى برخلاف معتقدات عموم فرقه هاى اسلامى اظهار مى داشت و پيوسته مورد مخالفت علماى ديگر قرار داشت و به عقيده محققين همين عقائد بعداً اساس معتقدات وهابيان را تشكيل داده است.

در مقابل عقائد ابن تيميه از طرف علماء اسلام، بالاخص علماء اهل سنت دو كار صورت گرفت:

1) نقد عقائد و آراء او و تأليف كتب فراوان از جمله اين كتب:

ـ شفاء السقام فى زيارة قبر خير الا نام ـ نويسنده تقى الدين سبكى.

ـ دفع الشبهه ـ تقى الدين المصنى و...

2) مراجع فتوى اهل تسنن در عصر ابن تيميه به تفسيق و تكفير وى برخاسته و او را بدعت گذارى مى دانستند.

غائله ابن تيميه با مرگ او در سال 728 در زندان شام فروكش كرد و شاگرد معروف او ابن القيم هر چند به ترويج افكار استاد خود پرداخت ولى آثارى از آن باقى نبود تا اينكه فرزند عبدالوهاب تحت تأثير افكار اين تيميه قرار گرفت و آل مسعود براى تحكيم پايه هاى امارت خود در منطقه نجد به حمايت از او برخاستند و باعث زنده شدن و رشد اين افكار گرديد و متأسفانه باعث ايجاد فرقه اى جديد در جامعه مسلمين گرديد.

 

فصل دوّم: خلاصه اى از افكار فرقه وهابيت

بحث اوّل: وهابيان و تعمير قبور اولياء خدا:

از مسائلى كه وهابيان درباره آن حساسيت خاصى دارند مسأله تعمير قبور و ساختن بنا بر روى قبور پيامبران و اولياء الهى و صالحان است.

براى نخستين بار اين مسأله را ابن تيميه و شاگرد معروف او ابن القيم عنوان كرد و بر تحريم ساختن بناء و لزوم ويرانى آن، فتوى داده اند:

يجبُ هَدْمُ المشاهِدِ التّى بُنيت على القُبور، و لايُجوزُ ابقاءَهابَعد القدرةِ على هَدُمِها و إبطالُما يومّا و احداً.

ترجمه: ويران كردن بنائى كه روى قبور ساخته شده است، واجب است و سپس از قدرت بر ويران كردن آن، ابقاءاش بهمان صورت حتى يك روز هم جائز نيست.

در سال 1344 هجرى قمرى كه سعوديها بر مكه و مدينه و اطراف آن تسلط پيدا كردند، به فكر افتادند كه براى تخريب مشاهر بقيع و آثار خاندان رسالت و صحابه پيامبر مستمسكى بدست آوردند و با گرفتن فتوا از علماء مدينه، راه تخريب آنرا هموار كنند، از اين جهت قاضى القضات نجد سليمان بن بليهد را روانه مدينه كردند كه وى مسائل مورد نظر آنان را از علماء آنجا استفتاء كند، از اين جهت او سؤالها را به گونه اى طرح كرد كه پاسخ آنها مطابق با نظريه وهابيان در خود سؤال گنجانيده شده بود، قسمتها از سؤالها به شرح ذيل است:

سؤال:

علماء مدينه منوره كه خدا فهم و دانش آنان را زياد كند درباره ساختن بناء بر قبور، و مسجد قرار دادن آن چه مى گويند، آيا جائز است يا نه و اگر جائز نيست و به شدّت در اسلام ممنوع مى باشد، آيا تخريب و ويران كردن و جلوگيرى از گزاردن نماز در كنار آن لازم و واجب است يا نه

اگر در يك زمين وقفى مانند بقيع كه قبه و ساختمان بر روى قبور مانع از استفاده از قسمتهائى است كه روى آن قرار گرفته است. آيا اين كار غصب قسمتى از وقف نيست كه هر چه زودتر بايد رفع گردد و تا ظلمى كه بر مستحق شده است از بين برود.

علماء مدينه در محيط پر از ارعاب و تهديد به سؤال شيخ چنين پاسخ گفتند:

بناء بر قبور بطور اتفاِ ممنوع است. به گواهى احاديثى كه بر ممنوعيت آن دلالت مى كنند بدين جهت گروهى بر تخريب و ويران كردن آن فتوى داده اند و در اين مطلب به حديثى كه ابى الهياج از على نقل كرده است استناد جويند كه به او فرمود: من تو را بر كارى مبعوث مى كنم كه رسول خدا مرا براى آن برانگيخت، هيچ تصويرى را نمى بينى مگر اينكه آنرا محو كن و قبرى را مشاهده نمى كنى مگر اينكه آنرا مساوى و برابر بنما.

بطور خلاصه مى توان گفت وهابيان درباره تعمير قبور غالباً به دو دليل تكيه كرده اند :

اتفاِ علماء اسلام بر تحريم آن.

حديث ابى الهياج از اميرالمؤمنان على (علیه السلام).

 

تحليل دليل وهابيان:

براى بررسى دقيق دليل وهابيان، آنرا با قرآن محك مى زنيم و سپس اجماع علماء و سيره مسلمين و حديث ابى الهياج را مورد بررسى قرار مى دهيم.

الف) نظريه قرآن درباره تعمير قبور

آيه اى كه بطور خاص در اين موضوع وارد شده باشد وجود ندارد امّا از كليات بعضى آيات مى توان حكم مسئله را به دست آورد.

"وَ من يُعّظِم شمائِرَ اللهِ فانّها مِن تَقْوَى القُلوب".

هر كس شمائر الهى را تنظيم و بزرگ شمرد به درستى آن نشانه تقوى دلهاست.

مقصود از شمائر خدا چيست

شمائر جمع شمير، و به معناى علامت و نشانه است و مقصود از آن در اين آيه نشانه هاى دين خداست.

لذا هر آنچه كه شمار و نشانه دين الهى است بزرگداشت آن مايه تقواست و مسلماً انبياء و اوليا الهى از بزرگترين نشانه هاى دين خدا هستند زيرا وسيله ابلاغ دين و گسترش آن در بين مردم بوده اند و يكى از طرِ بزرگداشت آنها حفظ آثار و قبور آنهاست.

ب) سيره مسلمين و اجماع ادعا شده در مورد تعمير قبور:

پيامبرانى كه در شبه جزيره مدفون شده داراى بارگاه و قبه بودند و در حال حاضر قسمتى از آن به همان شكل قبلى باقى است.

در خود مكه قبر اسماعيل و مادرش هاجر در حجر قرار گرفته است و قبور ابراهيم خليل، اسحاِ و يعقوب و يوسف همگى در فلسطين اشغالى است و داراى بنا هستند و مسلمانان در طول تاريخ دستور تخريب اينها را نداده اند و اگر واقعاً تعمير قبور از نظر اسلام و مسلمانان حرام بود بايد مسلمانان اقدام به تخريب آن مى كردند و حال آنكه نه تنها تخريب نكردند بلكه تجديد بنا نيز كرده اند و اين داّل بر بطلان دليل وهابيان است زيرا اگر اين سيره مقبول نبود بايد توسط پيامبر و ائمه و... مورد اعتراض قرارى گرفت و عدم اعتراض به آن نشانه جواز تعمير قبور است.

بعلاوه چگونه مى توان ساختن بناء بر قبور را حرام دانست در حاليكه مسلمانان پيامبر گرامى را در اطاقى كه عايشه در آن زندگى مى كرد دفن كردند و ابوبكر و عمر نيز در كنار حضرت دفن شدند و در زمانهاى مختلف بر آن عمارتها مى ساختند.

حال با اين سيره قطعى وهابيان چگونه ادعاى اتفاِ علماء اسلام بر تحريم قبور را دارند.

ج) بررسى حديث ابى الهياج

براى بررسى حديث ابتداء آن را نقل مى كنيم

"حَدّثنا يحيى بن يحيى و ابوبكر ابى شَيبه و زُهبُر بنُ حرب .

قال: يحيى اَخبرنا و قالَ الاخران، حدّثنا وكيعٌ عن سفيان

عن حبيب بن اُبّى ثابت عن اَبى وائل عن ابى الّهياج الاسرى.

قال لى على بن ابى طالب اَلا اَبْعَثُك على ما بَعَثنى عليه

رسولُ الله (صلی الله علیه و آله و سلم) أن لاتَدَعَ تِمْثا لاً الاّ طَمستَه و لاقبراً

مُشْرِفاً الاّ سَوّيته".

مؤلف صحيح مسلم از سه نفر به نامهاى يحيى و ابوبكر و زهير نقل مى كند كه وكيع از سفيان از حبيب از ابى وائل از ابى الهياج نقل مى كنند كه على به ابى الهياج گفت ترا به سوى كارى بر انگيزم كه پيامبر خدا مرا بر آن برانگيخت تصويرى را ترك مكن مگر اينكه آن را محو كنى و نه قبر بلندى را مگر اين كه آن را مساوى و برابر نسازى.

بعد از نقل حديث آن را از نظر سند و دلالت مورد بررسى قرار مى دهيم:

1) سند حديث

در سند حديث افرادى نظير وكيع، سفيان الثورى، حبيب بن ابى ثابت وجود دارد.

حافظ ابن حجر عقلانى در كتاب تهذيب التهذيب اين افراد را مورد انتقاد قرار داده است.

از امام احمد حنبل درباره وكيع نقل مى كند

"انه اخطاء فى خمص ماةِ حديث".

درباره سفيان ثورى از ابن مبارك نقل مى كند.

"حَدَثَ سفيانُ بحديث فجئُته و هو يُدِلّسه فلما رانى استحيى".

سفيان حديث مى گفت ناگهان من رسيدم ديدم كه در حديث تدليس مى كند وقتى مرا ديد خجالت كشيد.

درباره حبيب ابن ابى ثابت از ابى حبان نقل مى كند كه:

كان مُدّلسنا

درباره ابى وائل مى گويند: وى از نواصب و از منحرفان از امام امير مؤمنان على (علیه السلام) بود.

باتوجه به مطالب فوِ در صحت حديث شك و ترديد وجود دارد.

2) دلالت حديث:

دلالت حديث نيز مانند سند حديث مخدوش مى باشد زيرا محل استشهاد در حديث جمله "و لاقبراً تشرفا الاّ سويته" است.

دو لفظ نياز بدقت دارد:

الف) مُشْرفاً

ب) سويته

الف) لفظ "مشرف" در لغت به معنى عالى و بلند آمده

"المُشرف من الاماكن المالى و المُطَلّ على غيره"

مشرف، مكان بلند و مسلط بر ديگرى است.

صاحب قاموس مى فرمايد:

"الشَرَف محركة: المُلّو و مِنَ البير سَنامُه.

شرف با حركت راء: بلند و از شتر به قسمت كوهان آن مى گويند.

در نتيجه لفظ مشرف به معنى مطلق بلندى و بالاخص آن بلندى كه به شكل كوهان شتر باشد گفته مى شود.

ب) لفظ "سويته" در لغت، مساوى قرار دادن و برابر كردن و كج و معوج را راست كردن است.

با عنايت به توضيح فوِ در حديث دو احتمال وجود دارد.

1) حضرت به ابى الهياج دستور داد كه قبرهاى بلند را ويران كند و آنرا با زمين يكسان سازد.

اين احتمال همان نظرى است كه وهابيان بدان تمسك شده اند كه از جهاتى مردود است.

اولاً: لفظ سويته به معنى ويران كردن نيامده است و الاّ بايد در حديث امام مى فرمود:

"و لاقبراً مشرفا الا سويته بالارض".

يعنى آنرا با زمين يكسان نمائى.

در صورتيكه امام چنين لفظى در حديث نفرمودند.

ثانياً: اگر مقصود همان چيزى باشد كه وهابيان ادعا كرده اند چرا احدى از علماء اسلام بدان فتوى نداده است!

دليل اين امر روشن است زيرا برابرى قبر با زمين برخلاف سنت اسلامى است، و سنت اسلامى اين است كه قبر مقدارى بلندتر از زمين باشد لذا تمام فقهاى اسلام بر استجاب بلندى قبر از زمين به مقدار يك وجب فتوا داده اند.

"و ينوُبُ ارتفاعُ التراب فَوَِْ القبر بقدر شبر.

مستحب است كه خاك قبر، به اندازه يك وجب از زمين بلندتر باشد.

2) مقصود از اين كه قبر را مساوى كن اين است كه روى قبر را صاف و هم سطح و يكنواخت ساز. در برابر قبرهائى كه بصورت پشت ماهى و كوهان شتر ساخته مى شوند.

در اين صورت حديث ناظر به اين است كه بايد روى قبر صاف و مساوى باشد، نه به صورت پشت ماهى و كوهان شتر كه در ميان برخى از اهل تسنن مرسوم است و از چهار امام معروف اهل تسنن جز شافعى همگى به استجاب آن فتوى داده اند.

مؤيد اين نظر در بين كتب اهل سنت صحيح مسلم است كه حديث را تحت عنوان باب الامر بستويه القبر آورده و اگر مقصود اين بود كه قبرهاى باب الامر بتخريب القبور و هوئها.

بعلاوه اگر مقصود از سفارش اين بود كه قبه ها و ابنيه اى كه روى قبرها قرار دارد ويران كند. چرا على (علیه السلام) قبه هاى موجود در زمان حكومت خود را كه بر روى قبور پيامبران الهى بود، ويران نكرد.

بر فرض كه امام به ابى الهياج دستور داده است كه تمام قبرهاى بلند را با زمين يكسان كند اين دستور هرگز بر لزوم تخريب بناء و ساختمانى كه روى قبرها قرار دارد. دلالت ندارد

زيرا امام فرمود:

"و لا قبراً الاّ سويته"

و نفرمود "و لابناء و لاقُبه الاّ سويتها"

در حاليكه سخن ما درباره خود قبر نيست بلكه بحث درباره بناها و ساختمانى است كه روى قبر انجام گرفته است.

مبحث دوّم: وهابيان و زيارت قبور:

در بين فرِ اسلامى گروه وهابى اصل زيارت قبور را حرام نمى دانند ولى سفر براى زيارت قبور اولياء را حرام و ممنوع اعلام كرده اند امّا علماء اسلام به پيروى از آيات قرآن و احاديث مختلف زيارت قبور را تجويز كرده اند.

براى بررسى اين بحث را در آئينه قرآن و احاديث مى نگريم.

1) قرآن:

"وَ لاتُصَل على اَحَد مِنُهم ماتَ اَبَداً و لاتَقُم على قَبْرِه اِنّهُم كَفِرُوا باللهِ وَ رَسُولِهِ و ماتُوا وَهُمْ فاسِقُونَ".

براى كسى از آنان(منافقان)اگر بميرد هيچ گاه نماز نگزار و بر قبر آنان براى طلب مغفرت نايست آنان به خدا و پيامبر او كفر ورزيده ودر حاليكه فاسق و بدكارندمرده اند.

آيه مى فرمايد درباره منافقين نماز نگزار و طلب مغفرت نكن، مفهوم آيه آنست كه درباره غير منافق اشكال ندارد.

2) حديث:

رسول گرامى فرمود: زُورُا القبورَ فإنّها تُذَكِّرُكم الاخرةَ.

قبرها را زيارت كنيد زيرا زيارت آنها، يادآورى آخرت مى گرد.

خلاصه اينكه از قرآن و حديث اصل جواز زيارت قبور بدست مى آيد و بعلاوه از احاديث فراوان مى توان حكم به فضيلت زيارت قبور داد از جمله در مورد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شده است:

"زارالنبى قبَ اُمهِ فَبَكى و أبكى مَنِ حَوْلَه... إستاذنتُ ربىّ فى اَنْ ازُورَ قَبرها فاَذِنَ فَزوروُا القبور فإنها تُذكّرُكم الموتَ".

پيامبر قبر مادر خود را زيارت كرد و در كنار قبر او گريست و كسانى را كه دور او بودند گرياند، و فرمود: از خدايم اجازه گرفته ام كه قبر مادرم را زيارت كنم، شما نيز قبرها را زيارت كنيد زيرا زيارت آنها مايه يادآورى خداست.

دلائل وهابيان بر تحريم سفر براى زيارت قبور:

دليل مهمى كه بر تحريم سفر براى زيارت قبور اقامه كرده اند حديثى است كه در صحاح نقل شده است.

راوى حديث ابوهريره است كه مى گويد پيامبر فرمود:

"لاتُسَّثدُ الرحالُ الاّ إلى خلاثَهِ مساجدَ مَسجدى هذا وَمَسجُدِالحرام و مسجدِالاقصى".

بار سفر بسته نمى شود مگر براى سه مسجد، مسجد خودم، مسجدالحرام و مسجدالاقصى.

لفظ "الاّ" در اين حديث استثناء است و نياز به مستثنى منه دارد لذا تقدير انگونه مى شود: "لامُتشَدُ الرحال الى مسجد منَ المساجد الاّ ثلاثةِ مساجدَ.

لذا مفاد حديث اين مى شود كه به هيچ مسجدى از مساجد بار سفر بسته نمى شود مگر به انى سه مسجد، نه اينكه بار سفر بسته شده براى هيچ مكانى ولو مسجد بنا شد جائز نيست.

در نتيجه هرگاه كسى براى زيارت پيامبران و اماملان و انسانهاى صالح، بار سفر ببندد و هرگز مشمول نهى حديث نخواهد بود. زيرا موضوع بحث، عزم سفر براى مساجد است و از ميان تمام مساجد، اين سه مسجد استثناء شده است. اما عزم سفر، براى زيارت مشاهر كه از موضوع بحث بيرون است، داخل شهى نمى باشد.

بعلاوه اين حديث با صريح قرآن و سيره پيامبر مخالف است زيرا قرآن مى فرمايد:

"فَلَو لانَضَرَ مِنْ كُلِّ فِرقةِ منهم طائفهٌ رليَتَفقَّهُوافِى الدّينَ وَ ليُنْذِرُوا قَوْمُهم إذا رَجَعُوا اليهم ولَعَلَّمُ يَحْذَرُون".

چرا از هر قبيله اى گروهى كوچ نمى كنند كه دين را بياموزند و قبيله خود را پس از بازگشت بترسانند شايدم نان بترسند.

اين آيه كوچ كردن براى آموزش دين را جائز مى داند بلكه بدان تشويق و ترغيب مى نمايد و مخالف مدعاى وهابيان است.

همچنين سيره پيامبر گواه برآنست كه در هرشنبه پياده و سواره براى زيارت مسجد قبا مى آمدند و فرزند

عمر نيز چنين كرد.

 

مبحث سوّم: وهابيان و توسّل به اولياء الهى:

از روزى كه شريعت اسلام بوسيله پيامبر ابلاغ شد توسل به عزيزان درگاه الهى از جمله مسائلى است كه بيان مسلمانان جهان رواج كامل دارد.

در اين بين تنها بوسيله ابن تيميه توسّل به اولياء الهى مورد انكار قرار گرفت و سپس از دو قرن محمد بن عبدالوهاب راه او را پيمود و جريان انكار را تشديد كرد و آنرا نامشروع و بدعت دانست.

براى بررسى اين مبحث شايسته است كه آنرا در احاديث و سيره مسلمانان جستجو كنيم تا هرگونه شبهه اى دفع شود.

قبل از هر چيز بايد دانست كه توسل دو صورت دارد:

1) توسل به ذات اولياء الهى

اللّهُم اِنى اَتَوسلُ اليك بِنبيّك مُحَمد (صلی الله علیه و آله و سلم) أن تَقْضِىَ حاجَتى.

بارالها من به پيامبرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) توسل مى جويم كه حاجت مرا روا فرما.

2) توسل به مقام و قرب و نزديكى آنها بدرگاه الهى مثل اينكه گفته شود:

اللّهم اِنّى اتوسَلُ الك بجاه مُحَمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و مرتبه و حقه ان تقضى حاجتى.

بارالها مقام و احترام محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را كه در نزد تو دارند وسيله اداى حاجتم قرار مى دهم.

به نظر وهابى ها هر دو نوع توسل ممنوع و حرام است و با بررسى احاديث و سيره مسلمين درخواهيم يافت كه اين نظريه درست نيست.

احاديث: براى نمونه يك حديث را ذكر مى كنيم:

حديث عثمان بن حنيف:

انّ رجلاً ضريرّا الى النبى (صلی الله علیه و آله و سلم) فقال اُدعُ اللهَ أنَ يُعافِينَى فقالُ اِنْ يشئْتَ دَعَوْتُ و اِنْ يِشئتَ صَبَرتُ و هُو خيرٌ قال فَادْعُه فَاَمَره أنْ يَتوضا فَيُحِسنَ وُضؤه ويُصَلّى رَكْعَتينَ وَ يَدْعُو بِهذا الدُعاء: اللّهمِ إنّى أشألك، و اَتَوجّه إليك بنبِّيِك مُحمد نبىّ الرحَمة يا محمدُ إنّى اَتِوجّه يك الى ربّى فى حاجتى.

لِتَقْضِى، أللّهم سُفّعه فّى، قالُ ابن حنيف فوالله ماقَفَرْقنا و قال بنا الحديثُ حتّى دَخَلَ علينا كان لم يكُن به ضُر.

معنا: مرد نابينائى حضور پيامبر رسيد و گفت از خداوند بخواه، به من عافيت بخشد، پيامبر فرمود:

اگر مايل هستى دعا كنم و اگر مايل هستى صبر كن كه بهتر است مرد نابينا گفت دعا بفرمائيد:

پيامبر به او دستور داد وضو بگيرد و در وضوى خود دقت كند و دو ركعت نماز بگذارد و اين چنين دعا كند.

پروردگارا من از تو درخواست مى كنم وسيله پيامبرت محمد پيامبر تو به خدايم متوجه مى شوم تا خدا حاجتم را برآورده بفرمايد پروردگارا شفاعت او را درباره من بپذير...

در مورد اين حديث از نظر سند و دلالت بايد بحث شود.

اما سند حديث:

در اتقان و صحت سند حديث سخنى نيست و پيشواى وهابيان ابن تيميه نيز سند را صحيح خوانده و گفته است كه مقصود از ابوجعفر كه در سند حديث است همان ابوجعفر خطمى است كه ثقه است.

رفاعى نويسنده معاصر وهابى درباره اين حديث مى گويد:

شكى نيست كه اين حديث صحيح و مشهور است.

در نتيجه در سند حديث جاى بحث و مناقشه نيست.

دلالت حديث:

از مضمون حديث بدست مى آيد كه پيامبر به فرد نابينا تعليم داد كه پيامبر رحمت را وسيله خود قرار دهد و به او توسل بجويد و از خدا بخواهد كه حاجتش را برآورده سازد.

به عبارت واضح تر نابينا از خدا بوسيله نبى درخواست برآورده شدن حاجتش را نمود نه اينكه دعا و نبى را وسيله قرار دهد و اگر كسى اين ادعا را كند لازمه اش در تقدير گرفتن لفظ دعا است كه عدم تقدير اولى و صحيح است.

ولذا تلاش اين گروه در توجيه حديث و تقدير لفظ دعا درست نيست و اين مطلب كه نابينا به خود نبى (صلی الله علیه و آله و سلم) توسل جسته است از فقرهاى مختلف حديث بدست مى آيد از جمله

1) اللهّم إنى اَسْألُكَ وَاَتَوَجَه اليك بنبيك.

بارالها از تو درخواست مى كنم و به تو روى مى آورم بوسيله پيامبرت .

در اين فقره از حديث نابينا بوسيله خود پيامبر خدا (بنبيك) به خداوند روى مى آور.

2) محّمد نبى الرحمه.

در حديث لفظ نبيك را با جمله محمد نبى الرحمه توصيف مى كند تا دقيقاً منظور روشن گردد.

3) يا محمد انى اتوجه بك الى ربى.

لفظ "بك" مى رساند كه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را وجهه دعاء خود قرار داده نه دعاى او را.

در مجموع تقدير گرفتن لفظ دعاء در تمام فقرات و ردّ كردن توسلّ به خود پيامبر توسط رفاعى نويسنده معاصر وهابيت صحيح نيست.

شيخ منصور على ناصف از علماء بزرگ قرن حاضر مصر و مؤلف "التّاجُ لِلُا صُولِ فى احاديثِ الرسول پيرامون حديث مطالبى دارد.

وى پس از نقل حديث و تصديق صحت آن از طريق قرمؤى و ابن ساجه مى نويسد:

"اين نصوصِ صحيح ما را به صحت توسل به صالحان رهبرى مى كند و نشان مى دهد كه نه تنها توسل جائز است بلكه مستحب و خواسته شده است.

ما در كتاب نيت، داستان توسل گروهى را كه در غار محبوس شده بودند به اعمال صالح خود نقل كرديم، هرگاه توسل به عمل صالح صحيح و پا برجا شد، توسل به صالحان كه مبدأ و مصور اعمال صالح مى باشند به نحو شايسته صحيح تر خواهد بود.

انصاف و پيروى از حق بهتر از پيروى از مذهبى است كه انسان انتخاب كرده است و بازگشت به حق فضيلت است.

سيره مسلمين در مسأله توسلّ:

سيره مسلمين در زمان پيامبر و پس از او پيوسته بر توسلّ به ذات اولياء الهى و مقام و منزلت آنها جارى بوده است و در اين مورد مى توان به احاديث معتبره رجوع كرد. از جمله اين احاديث توسلّ عمر به عباس عموى پيامبر است.

حديث از اين قرار است:

"در سال و ماده وقتى قحطى به اوج خود رسيد، محمد وسيله عباس طلب باران كرد، خداوند بوسيله او آنان را سيراب كرد. و زمين ها سرسبز گرديد. پس عمر روبه مردم كرد و گفت:

به خدا سوگند عباس وسيله ما است بسوى خدا و مقامى نزد خدا دارد و...

صحيح نجارى اصل مطلب را به گونه اى ديگر نقل كرده است.

"عمر بن الخطاب در مواقع قحطى به عباس بن عبدالمطلب متوسل مى گرددد و مى گفت: پروردگارا ما در گذشته به پيامبرت متوسلّ مى شديم، و رحمت خود را مى فرستادى اكنون به عموى پيامبرت متوسلّ مى شويم، رحمت خود را بفرست، در اين هنگام باران ريزش كرد و همگى سيراب شدند.

در مجموع باتمسك به احاديث و سيره مسلمين بطلان نظر وهابيان در اين مورد نيز مشخص شد.

 

مبحث چهارم: وهابيان و تبركّ و استشفاء به آثار اولياء

وهابيان تبرك به آثار اولياء را شرك مى دانند و كسى كه محراب و منبر و ضريح پيامبر را ببوسد مشرك مى خوانند گرچه در آن عمل هيچگونه الوهيتى نباشد بلكه عشق به پيامبر سبب اين اعمال شده باشد.

براى بررسى بطلان اين عقيده در قرآن و احاديث و سيره مسلمين سيرى خواهيم داشت.

قرآن كريم

"اذهبوا بقيصى هذا فالقوه على وجه ابى يات بصيراً.

يوسف مى گويد: پيراهن مرا ببويد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا او بينائى خود را باز يابد.

يعقوب نيز پيراهن يوسف را بر ديدگان خود افكند و بينائى اش را بدست آورد لذا قرآن مى فرمايد:

فلما ان جاء البشير القاه على وجهه فارتو بصيراً.

با اين آيات روش و عمل يعقوب كه از پيامبران الهى است آيا تبركّ و استشفاء به آثار اولياء شرك است!

احاديث

بررسى زندگانى پيامبر بروشنى گواه بر اين مطلب است كه ياران آن حضرت در تبركّ جستن به آب وضوى پيامبر از يكديگر سبقت مى گرفتند.

در اين مورد احاديث موجود در دو منبع مهم اهل سنت را مورد بررسى قرار مى دهيم:

الف) نجارى در جريان صلح حديبيه مى نويسد:

هرگاه پيامبر وضو مى گرفت، ياران او براى ربودن قطرات آب وضوء آن حضرت بر يكديگر سبقت مى گرفتند.

همچنين نجارى درباره صفات پيامبر از وهب بن عبدالله نقل كرده است كه مردم دستهاى پيامبر را به صورت خويش مى كشيدند وى نيز دست آن حضرت را گرفته و به صورت خود كشيدم و دست او خوشبوتر از مشك بود.

ب) مسلم در كتاب خود در اين مورد مى گويد:

پيامبر سر خود را مى تراشيد و ياران او در اطراف او بودند و هر تارى از موى او در دست يكى از آنان بود.

سيره مسلمين

ذكر خلاصه اى از سيره مسلمين در اين مورد بطلان نظر وهابيان را به اثبات خواهد رساند.

الف) دخت گرامى پيامبر پس از درگذشت و دفن پيامبر گرامى، در كنار قبر وى ايستاد و مقدارى از خاك قبر را برداشت و به صورت گذاشت و گره كرد و دو شعر را سرود.

"ماذا عَلَى من شَمَّ تُرْبَةَ احمدَا***اُن لايَشُمَ مَدى الزمانِ غَوالياً

چه مى شود بر آن كسى كه خاك قبر احمد را ببويد، ديگر تا زنده است مشكهاى گران قيمت را ببويد.

"مُبْعتَ عَلَىّ مَصائب لوانها***مُّبعت على الايام ميژن لياليا

مصيبت هائى بر من وارد شد كه اگر بروزهاى روشن وارد مى شد به شب تار تبديل مى شدند.

ب) امير مؤمنان على (علیه السلام) مى گويد:

سه روز از دفن پيامبر گذشته بود كه عرب بيابانى آمد و خود را بر قبر پيامبر افكند و خاك قبر او را بر سر خود پاشيد و شروع به سخن گفتن با پيامبر كرد و گفت اى پيامبر خدا سخن گفتى ما نيز شنيديم، حقائق را از خداوند گرفتى ما نيز از تو گرفتيم از جمله چيزهائى كه خداوند بر تو نازل كرده است اين آیه است:

"وَلَو انّهم إذ ظَلَمو انفُسَهمُ".

من نيز بر خويشتن ستم كرده ام براى من از خدا طلب آمرزش بفرما ناگهان ندائى شنيد كه گناهان تو بخشيده شد.

 

نكته مهم:

اين همه نقلهائى كه در مورد تبرك و استشفاء به آثار اولياء در كتب تاريخى آمده است هيچگاه نمى تواند دروغ و بى اساس باشند.

و بر فرض بى پايگى و دروغ اين نقلها، باز هر مقصود ما گواهى مى دهند زيرا اگر چنين كارهائى شرك و بدعت و يا نامشروع و حرام به شمار مى رفت هرگز دروغ پردازان آنها را به شخصيت هاى اسلامى نسبت نمى دادند زيرا افراد دروغگو در زمينه هائى دروغ پردازى مى كنند كه مورد پذيرش جامه باشد تا مردم سخن آنها را بپذيرند و هرگز اينگونه كارها را به صالحان نسبت نمى دهند. زيرا در اين صورت با مقاومت و عدم پذيرش مردم روبرو مى شوند.



معیار قرآن در رابطه با لعن

معیار قرآن در رابطه با لعن

معیار قرآن در رابطه با لعنقرآن کریم کتاب هدایت، سازندگى و هم زیستى است و در تمام مسایل مورد نیاز بشر اصول و قواعدى را بیان فرموده است، یکى از دستورات قرآن، تبیین رفتار و کردار بشر و ارتباط انسان ها با یکدیگر است. دستورات اخلاقى اسلام و قرآن در جهت هدایت بشر از یک نگاه عقلى و منطقى برخوردار است، چنان که عقل خوبى و زشتى هر چه را درک نماید شرع نیز براى تأکید بر آن و ارشاد مردم دستور خاصى را بیان مى فرماید. به عبارت دیگر هم چنان که زشتى ظلم، دروغ و تهمت داراى استدلال عقلى است.


شرع مقدس نیز مى فرماید: (والله لا یحب الظالمین) [۱] (و خداوند بیدادگران را دوست نمى دارد) و (ان الله یأمر بالعدل و الاحسان) [۲] (در حقیقت خدا به دادگرى و نیکوکارى فرمان مى دهد).
در خصوص سب و لعن نیز دیدگاه قرآن هم سو با نگاه عرفى و عقلانى است و تمایلات طبیعى و فطرى بشر را تأیید مى فرماید. یعنى همان گونه که عرف، عقلا و عقل، رفتار ظالم و ستمگر، شیطان، کسانى که جلوى رشد و کمال انسان را گرفته و موجب نابودى حرث و نسل مى گردند و نشر دهندگان فساد را محکوم مى نماید و از کسانى که به آنها مبادرت مىورزند بیزارى مى جوید، قرآن نیز این گونه افراد را محکوم و لعن نموده و از مسلمانان خواسته است راه چنین گروه هایى را نپیموده و آنان را از جامعه اسلامى دور  سازند.
در اینجا لازم است گروه هاى مختلفى را که قرآن کریم از آنان یاد نموده و مشمول لعن و نفرین قرار گرفته اند، مورد بررسى قرار دهیم.

گروه هایى که مورد لعن واقع شده اند عبارت اند از:
۱. شیاطین
۲. کافران
۳. کتمان کنندگان حقایق
۴. آزار دهندگان رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)
۵. ستمکاران
۶. فسادگران در زمین
۷. نسبت دهندگان دروغ به خداوند بزرگ
۸. رهبرانى که مردم را به سوى آتش فرا مى خوانند
۹. نسبت دهندگان به فحشا، زنا و ...
 
لعن شیطان
از آن جا که سرچشمه همه شرور و بدى ها شیطان است و شیطان سمبل ظلم، دروغ، تمرّد و تکبر در برابر حق است، قرآن کریم لعنت الهى را از ابلیس و شیطان آغاز نموده است، چرا که او نخستین متمردى بود که از دستور الهى در سجده بر آدم سرپیچى نمود و مشمول لعن ابدى گردید; (و انّ علیک لعنتى الى یوم الدین); [۳] لعنت من تا روز قیامت بر تو ـ شیطان ـ است.
آیات فراوانى درباره دورى شیطان از پیشگاه خداوند و رحمت او وجود دارد، البته شایسته توجه است همان گونه که علت رانده شدن شیطان تمرد و سرپیچى از دستور الهى و تکبر در برابر حق بوده، هر کسى خواه از جن یا انس، ویژگى هاى شیطان را داشته باشد، با شیطان تشابه پیدا مى کند و شاید از این جهت گفته شده: «شیاطین جن و انس». بنابراین هر کسى در شرور و بدى غوطهور شود چهره شیطانى به خود مى گیرد و حکم لعن و رانده شدن از درگاه الهى او را در برمى گیرد و همان گونه که شیطان از درگاه الهى رانده شد، انسانى که از ویژگى هاى شیطانى برخوردار باشد مورد لعن الهى قرار مى گیرد.
این مطلب از لعن گروه هاى دیگر نیز به دست مى آید چنان که در آیات دیگر نیز گروه هایى ـ مسلمان یا کافر ـ مورد لعن واقع شده اند که در زندگى فردى و جمعى از ویژگى هاى شیطانى برخوردار بوده اند.
 
لعن کافران
دومین گروهى که به لعن الهى گرفتار شده اند کافران هستند، یعنى کسانى که به جاى عبودیت و بندگى خداى بزرگ، مانند شیطان از فرمان الهى سرپیچى نموده و به حضرتش کفر ورزیدند و حال آن که هر چه دارند از آفریننده عالم است. در این باره آیات فراوانى وجود دارد; بنگرید:
۱. (ان الله لعن الکافرین و أعدّ لهم سعیراً); [۴] خداى بزرگ کافران را لعنت نموده و براى آنان عذاب سختى را آماده نموده است.
۲. (لعن الذین کفروا من بنى اسرائیل على لسان داود و عیسى بن مریم ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون); [۵] کافران از بنى اسراییل با زبان داوود و عیسى بن مریم مورد لعن قرار گرفتند، و این نفرین به خاطر معصیت و تجاوزگرى آنان بود.
۳. (انّ الذین کفروا و ماتوا و هم کفار اولئک علیهم لعنه الله و الملائکه و الناس اجمعین); [۶] همانا کسانى که کفر ورزیدند و در همان کفرشان مردند، لعنت خداوند و همه فرشتگان و مردم بر آنها باد.
۴. (فلمّا جاءهم ما عرفوا کفروا به فلعنه الله على الکافرین); [۷] هنگامى که آمد به سوى آنها آنچه که آن را مى شناختند به آن کفر ورزیدند، پس لعنت خداوند بر کافران.
۵. (و قال انّما اتخذتم من دون الله أوثاناً موده بینکم فى الحیوه الدنیا ثم یوم القیامه یکفر بعضکم ببعض و یلعن بعضکم بعضاً و مأویکم النار و مالکم من ناصرین); [۸] ابراهیم گفت: شما غیر از خدا بت هایى براى خود برگزیده اید که مایه دوستى و محبت میان شما و زندگى دنیاست، سپس روز قیامت هر یک بر دیگرى کافر مى شوید و یکدیگر را لعن مى کنید و جایگاه شما آتش است و هیچ یار و یاورى نخواهید داشت.
۶. (یوم تقلب وجوههم فى النار یقولون یا لیتنا أطعنا الله و اطعنا الرسولا و قالوا ربنا انا اطعنا سادتنا و کبراءنا فاضلونا السبیلا ربنا آتهم ضعفین من العذاب و العنهم لعناً کبیراً); [۹] در آن روز که صورت هاى آنها در آتش دگرگون خواهد شد ـ از کار خود پشیمان مى شوند ـ و مى گویند اى کاش خدا و پیامبر را اطاعت مى کردیم و مى گویند: پروردگارا! ما از مهتران و بزرگان خود اطاعت کردیم و آنها ما را گمراه ساختند. پروردگارا! آنها را عذاب دو چندان ده و آنها را به لعن بزرگى گرفتار نما.
اهل کتاب
این اصطلاح براى کسانى به کار برده مى شود که به خدا و پاره اى از پیامبرانى که داراى کتاب الهى هستند اعتقاد دارند، در عین حال به پیامبرى خاتم رسولان، حضرت محمد بن عبدالله سر تسلیم فرود نیاورده اند.
قرآن کریم درباره آنان مى فرماید:
۱. (ألم تر الى الذین أوتوا نصیباً من الکتاب یؤمنون بالجبت و الطاغوت و یقولون للذین کفروا هؤلاء أهدى من الذین آمنوا سبیلاً اولئک الذین لعنهم الله و من یلعن الله فلن تجد له نصیراً); [۱۰] آیا نمى بینى کسانى که به آنان نصیبى از کتاب داده شده ـ اهل کتاب ـ به جبت و طاغوت ـ بت ها ـ ایمان آورده اند و در مورد کفار مى گویند که راه آنها هدایت کننده تر از راه مؤمنان است. آنها کسانى هستند که خداوند آنها را لعنت مى کند و کسى که خدا لعنتش کند یاورى براى او نمى یابى.
۲. (فبما نقضهم میثاقهم لعناهم وجعلنا قلوبهم قاسیه یحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظاً مما ذکروا به); [۱۱] پس چون ـ بنى اسراییل ـ پیمان شکستند، آنان را لعنت کردیم و دل هایشان را سخت گردانیدیم چنان که موعظه در آنها اثر نکرد. آنها کلمات خدا را از جاى خود تغییر مى دادند، و از بهره بزرگ آن کلمات که به آنها پند مى داد ـ در تورات ـ خود را محروم ساختند.
۳. (و قالت الیهود ید الله مغلوله غلت أیدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان ینفق کیف یشاء...); [۱۲] یهودیان گفتند: دست خدا بسته است، دیگر تغییرى در خلق نمى دهد و چیزى را از عدم به وجود نمى آورد! به واسطه این گفتار دروغ، دست آنها بسته شده و به لعن خدا گرفتار گردیده اند. همانا دو دست خدا گشاده است و هر گونه بخواهد انفاق مى کند.
۴. (ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدى من بعد ما بیناه للناس من فى الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللعنون); [۱۳] آن گروه از اهل کتاب که آیات و دلایل روشن و رهنمودى را که فرو فرستادیم ،بعد از آن که براى مردم در کتاب توضیح داده ایم، نهفته مى دارند، آنان را خداوند لعنت مى کند و لعنت کنندگان لعنتشان مى کنند.
 
آزار دهندگان خدا و رسول خدا
۱. (ان الذین یؤذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنیا و الآخره و اعدّ لهم عذاباً مهیناً); [۱۴] همانا کسانى که خداوند و رسولش را اذیت مى کنند خداوند آنها را در دنیا و آخرت لعنت مى فرستد ـ از رحمت خود دور ساخته ـ و براى آنها عذاب خوار کننده اى مهیا کرده است. همچنین پیش از این آیه مى فرماید: (انّ الله و ملائکته یصلّون على النّبى یا ایها الذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً) [۱۵]، مقام پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) آن قدر والا و بلند است که آفریدگار عالم هستى و تمام فرشتگانى که تدبیر این جهان به فرمان حق بر عهده آنها گذارده شده است، بر او درود مى فرستند، پس اى آدمیان شما نیز با این پیام جهان هستى هماهنگ شوید و اى کسانى که ایمان آورده اید بر او درود بفرستید و سلام بگویید و در برابر فرمان او تسلیم باشید.
هرگاه صلات، به خدا نسبت داده شود به معناى فرستادن رحمت است، و هرگاه به فرشتگان و مؤمنان منسوب گردد به معناى طلب رحمت مى باشد. از سویى فعل مضارع «یصلّون» بر استمرار دلالت دارد. همچنین درباره چگونگى صلوات بر پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) از خود آن حضرت پرسیده شد، فرمود: «اللهم صلّ على محمد و آل محمد کما صلیّت على ابراهیم انک حمید مجید، و بارک على محمد و آل محمد کما بارکت على ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید». [۱۶]
آیه (انّ الذین یؤذون الله و رسوله) [۱۷]نقطه مقابل آیه صلوات مى باشد، یعنى کسانى که خدا و پیامبرش را ایذا و اذیت نمایند خداوند آنان را در دنیا و آخرت از رحمت خود دور مى سازد و براى آنان عذاب خوار کننده اى فراهم آورده است.
البته باید توجه نمود که «ایذا»ى خداوند به چه معناست؟ بعضى در این باره گفته اند که ایذاى خداوند به معناى کفر و الحاد است و برخى دیگر مى گویند: همان ایذاى پیامبر و مؤمنان است. آنچه مسلم است ایذا و آزار مفهوم وسیعى دارد; خواه کفر و الحاد باشد و یا نسبت هاى ناروا، تهمت، ایجاد مزاحمت و... چنان که در آیه دیگرى مى فرماید: (انّ ذلکم کان یؤذى النبى); [۱۸] این کار شما پیامبر را آزار مى دهد. در سوره توبه نیز آمده است: (و منهم الذین یؤذون النّبى و یقولون هو اذن) [۱۹];گروهى از آنها پیامبر را آزار مى دهند و مى گویند او آدم خوش باورى است که گوش به حرف هر کس مى دهد. آنان پیامبر اسلام را به خاطر انعطافى که در برابر سخنان مردم نشان مى داد به خوش باورى و ساده دلى متهم مى کردند.
همچنین در برخى روایات شیعه و اهل سنّت در خصوص مقام حضرت زهرا آمده است رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)فرمود: «فاطمه بضعه منى فمن أغضبها أغضبى»; [۲۰] فاطمه پاره تن من است هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.
و در جاى دیگر فرمود: «ان فاطمه منّى یؤذینى ما آذاها»; [۲۱] فاطمه پاره تن من است هر چه او را آزار دهد مرا مى آزارد.
۲. (اولئک الذین لعنهم الله فأصمهم و اعمى أبصارهم); [۲۲] آنان ـ منافقان ـ را خداوند لعن کرده و گوش و چشمانشان را کور و کر گردانیده است.
 
قتل مؤمن به طور عمد
(و من یقتل مؤمناً متعمداً فجزاءهُ جهنم خالدا... و غضب الله علیه و لعنه و اعدّ له عذاباً عظیماً); [۲۳] هر کس به عمد مؤمنى را بکشد جزاى او جهنم است که جاودانه در آن خواهد ماند و خدا بر او خشم گیرد، او را لعنت کند و عذابى شدید براى او مهیا ساخته است.
 
ستمگران
۱. (فأذن مؤذّن بینهم انّ لعنه الله على الظالمین); [۲۴] پس ندا داد ندا دهنده اى ـ در بهشت ـ که لعنت خداوند بر ستمگران باد.
۲. (ألا لعنه الله على الظالمین); [۲۵] آگاه باشید که لعنت خداوند بر ظالمان و ستمگران  است.
۳. (یوم لا ینفع الظالمین معذرتهم و لهم اللعنه و لهم سوء الدار); [۲۶] در آن روز ستمکاران را پوزششان سود ندهد و براى آنها خشم و لعنت و منزلگاه بدى مهیا شده  است.
۴. (و تلک عادٌ جحدوا بایات ربهم وعصوا رُسُله و اتبعوا أمر کل جبار عنید و أتبعوا فى هذه الدنیا لعنه و یوم القیامه ألا انّ عاداً کفروا ربهم ألا بعداً لعاد قوم هود); [۲۷]و این قوم عاد آیات پروردگارشان را انکار کردند و بر رسولان عصیان نموده و از دستور هر فرمانده خیره سرى تبعیت کردند. پس در این دنیا و در روز قیامت نصیبشان لعنت است; همانا قوم عاد به پروردگارشان کفر ورزیدند هان مرگ بر عادیان: قوم هود.
 
فسادگران در زمین
(و یفسدون فى الأرض اولئک لهم اللعنه و لهم سوء الدار); [۲۸] و فساد مى کنند در زمین، برایشان لعنت است و بد جایگاهى.
 
دروغ گویان
۱. (وَ من أظلمُ ممن افترى على الله کذباً اولئک یعرضون على ربهم و یقول الأشهاد و هؤلاء الذین کذبوا على ربهم ألا لعنه الله على الظالمین); [۲۹] و کیست ستمکارتر از آنکه بر خدا دروغ بندد، آنان عرضه مى شوند بر پروردگار خویش و شاهدان مى گویند: اینهایند، آنان که بر پروردگار خویش دروغ بستند، همانا لعنت خداوند بر ستمکاران باد.
۲. (فمن حاجّک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءکم و نسائنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله على الکاذبین); [۳۰] پس هر که با تو در آن ـ حق ـ بعد از آنکه علم آن به تو رسیده محاجه و ستیزه کند، پس بگو بیایید، بخوانیم فرزندان ما و فرزندان شما را و زنان ما و زنان شما را و خودمان و خودتان را. سپس نفرین کنیم و لعنت خداوند را بر دروغ گویان خواستار شویم.
۳. (و الخامسه ان لعنه الله علیه ان کان من الکاذبین); [۳۱] و در مرتبه پنجم بگوید: لعنت خدا بر او باد اگر از دروغ گویان باشد.
 
رهبرانى که مردم را به آتش فرا مى خوانند
(و جعلنا هم ائمهً یدعون الى النّار و یوم القیامه لا ینصرون و أتبعناهم فى هذه الدنیا لعنه و یوم القیامه هم من المقبوحین); [۳۲] و ما آنها را پیشوایانى قرار دادیم که به سوى آتش فرا مى خوانند و روز رستاخیز یارى نخواهند شد. در این دنیا ـ در نتیجه اعمالشان ـ لعنت ابدى نصیبشان کردیم و در روز قیامت از زشت رویانند.
 
نسبت دهندگان به زنا
(انّ الذین یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فى الدنیا و الاخره و لهم عذاب عظیم); [۳۳] کسانى که زنان پاکدامن و بى خبر ـ از هر گونه آلودگى ـ و مؤمن را متهم مى کنند، در دنیا و آخرت از رحمت الهى بدورند، و عذابى بزرگ در انتظار آنان است.
 
شجره ملعونه در قرآن
(و اذ قلنا لک انّ ربک أحاط بالناس و ما جعلنا الرؤیا التى أریناک الاّ فتنه للناس و الشجره الملعونه فى القرآن); [۳۴] ما آن رؤیایى را که به تو نشان دادیم فقط براى آزمایش مردم بود، همچنین شجره ملعونه را که در قرآن ذکر کردیم.
مقصود از شجره ملعونه یا درخت نفرین شده چیست؟ آیا مقصود از آن درختى است که از رحمت الهى دور شده یا این عبارت کنایى حکایت از واقعیت دیگرى دارد; البته در آیه دیگرى از قرآن مجید از درخت زقوم به فتنه توصیف شده است; (أم شجره الزقوم انّا جعلناها فتنهً للظالمین). [۳۵] (یا درخت زقوم در حقیقت ما آن را براى ستمگران «مایه آزمایش و» عذابى گردانیدیم) اما تنها آیه اى که در آن شجره ملعونه به کار رفته همین آیه است که در آن قصه رؤیا و شجره ملعونه به صورت مجمل بیان شده است.
در مواردى که پیش تر یاد شد شیطان، کافران و... مورد لعن واقع شده اند. همچنین شجره به چیزى گفته مى شود که داراى ساق، ریشه و برگ باشد، از این رو هرگاه گفته شود فلانى از شجره مبارکى است یعنى از اصل و ریشه مبارکى است، چنان که پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)فرمود: «أنا و على من شجره واحده» [۳۶]، من و على از یک درخت هستیم. کسى که در این آیه و آیات دیگر تأمل کند به خوبى در مى یابد که مقصود از شجره ملعونه گروهى هستند که در قرآن مورد لعن قرار گرفته اند. این درخت، رشد و نمو پیدا کرده و داراى شاخه هایى شده است اما اصل و ریشه همه آنها یکى است. این گروه موجب فتنه امت اسلامى مى شوند. و دین و دنیاى مردم را به فساد مى کشانند. این ویژگى تنها بر سه طایفه قابل تطبیق است; اهل کتاب، مشرکان و منافقان.
مشرکان و اهل کتاب در زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)، چه پیش از هجرت و چه پس از آن چنین ویژگى اى نداشتند چنان که آیه (الیوم یئس الذین کفروا من دینکم...) [۳۷] (امروز کسانى که کافر شده اند از «کارشکنى در»دین شما نومید گردیده اند)ثابت مى کند که مسلمانان از شر آنان در امان بوده اند، اما منافقان همواره به اسلام تظاهر نموده و در بین مسلمانان از راه نسل و یا عقیده نفوذ کردند. این آیه در مقام بیان تسلى و اطمینان دادن به پیامبر است که آنچه در خواب دیده، سنّت الهى است که براى امتحان بندگانش  مى باشد.
برخى از مفسران با استناد به روایت ابن عباس «رؤیا» را «اسرا» و «شجره ملعونه» را «شجره زقوم» دانسته اند. یعنى پس از مراجعت از معراج و انتشار آن، گروهى از مشرکان آن را دروغ دانسته و به استهزا و مسخره گرفتند، چنان که مشرکان پس از بیان شجره زقوم، آن را تکذیب کردند. از این رو چون معراج در بیدارى بوده است این مفسران چاره اى ندیدند جز آن که رؤیا را به رؤیت و دیدن معنا نمایند تا اختصاص به خواب نداشته باشد و گاهى مى گویند رؤیا چیزى است که انسان در شب ببیند خواه در خواب باشد یا بیدارى، برخى گفته اند که معراج در خواب بوده است.
مرحوم علامه طباطبایى مى نویسد: این مطالب هیچ کدام مستند صحیح ندارد. [۳۸]روایات شیعه و اهل سنّت مدعاى علامه طباطبایى را ثابت مى کند.
سیوطى، از سهل بن سعد روایت مى کند: «قال رأى رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم) بنى فلان ینزون على منبره نزو القرده فساءه ذلک فما استجمع ضاحکاً حتى مات فأنزل الله، و ما جعلنا الرؤیا التى أریناک فتنه للناس» [۳۹]; رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم)در خواب دید که فرزندان فلانى مانند میمون از منبر بالا رفته و پایین مى آیند از این جهت ناراحت بود، به گونه اى که پس از آن خنده بر لب مبارکشان نیامد تا از دنیا رحلت فرمود و خداوند آیه (و ما جعلنا الرؤیا) [۴۰] را نازل فرمود.
همچنین از عبدالله بن عمر روایت مى کند: «ان النبى قال رأیت ولدا لحکم بن أبى العاص على المنابر کأنهم القرده و انزل الله فى ذلک، (و ما جعلنا الرؤیا)»; پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)فرمود: پسران حکم بن ابوالعاص را دیدم که به مانند میمون از منبرها بالا رفته اند، خداوند این آیه را نازل فرمود. [۴۱] در روایت آمده است که پیامبر فرمود: «ویلٌ لأمتى مما فى صلب هذا» (واى بر امتم از آنچه درصلب این مرد «حکم بن ابوالعاص» است) [۴۲]
 
منافقان
(لئن لم ینته المنافقون و الذین فى قلوبهم مرضٌ و المرجفون فى المدینه لنغرینک بهم ثم لا یجاورونک فیه الاّ قلیلاً ملعونین أینما ثقفوا أخذوا وقتلوا تقتیلاً); [۴۳] اگر منافقان و آنها که در دل هایشان بیمارى است و همچنین آنها که اخبار دروغ و شایعات بى اساس را در مدینه پخش مى کنند، دست از کار خود برندارند، تو را بر ضد آنها مى شورانیم، سپس جز مدت کوتاهى نمى توانند در کنار تو در این شهر بمانند. و از همه جا طرد مى شوند، هر جا یافت شوند گرفته خواهند شد و به قتل خواهند رسید.
ابو هریره مى گوید پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) فرمود: «رأیت فى النوم بنى الحکم او بنى ابى العاص ینزون على منبرى کما تنزوا القرده...»; [۴۴] ابوهریره مى گوید: پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)فرمود: در خواب دیدم که فرزندان حکم یا ابى العاص از منبرم مانند میمون بالا رفته و پایین مى آیند سپس مى گوید: پس از آن تا هنگام وفات خنده اى بر لب آن حضرت دیده نشد.
سعید بن مسیب مى گوید: «رأى النبى(صلى الله علیه وآله وسلم) بنى أمیّه على منبره فساءه ذلک فأوحى الله الیه: انّما هى دنیا أعطوها، فقرت عینه، و هى قوله: و ما جعلنا الرؤیا التى أریناک الاّ فتنه للناس; [۴۵] یعنى بلاء للناس».
عمرو بن مره روایت مى کند: «جاء الحکم بن أبى العاص یستأذن على رسول الله(صلى الله علیه وآله وسلم)فعرف کلامه، فقال: ائذنواله حیه، او ولد حیه، علیه لعنه الله، و على من یخرج من صلبه الاّ المؤمنون، و قلیل ما هم، یشرفون فى الدنیا و یوضعون فى الآخره، و ذو مکر و خدیعه یعظمون فى الدنیا و مالهم فى الآخره من خلاق»; [۴۶] عمرو بن مره روایت مى کند: حکم بن ابى العاص اجازه گرفت تا نزد رسول خدا مشرف شود، حضرت او را شناخته، فرمودند: اجازه دهید، براى او مارى است یا فرزندى ـ از ـ مار است. بر او و کسى که از صلب او بیرون آید لعنت خداست، جز کسانى که مؤمن باشند و آنها بسیار اندکند. خود را در دنیا از اهل شرافت مى دانند ولى در آخرت پست مى باشند. آنها داراى مکر و نیرنگند. در دنیا عظمت داده نمى شوند و در آخرت هیچ نصیبى ندارند.
عبدالله بن زبیر در حالى که بر منبر سخنرانى مى کرد گفت: «و رب هذا البیت الحرام، و البلد الحرام، ان الحکم بن أبى العاص و ولده ملعونون على لسان محمد(صلى الله علیه وآله وسلم)»; [۴۷] عبدالله زبیر در حالى که بر منبر بود و سخنرانى مى کرد، گفت: سوگند به بیت الحرام ـ کعبه ـ و شهر حرام ـ مکه ـ حکم بن ابى العاص و اولاد او به زبان مبارک محمد(صلى الله علیه وآله وسلم)لعنت شده اند.
در این باره روایات فراوانى در تاریخ دمشق به نقل از کتاب هاى حدیثى اهل سنّت ذکر شده است.
 
معیار لعن در قرآن
از آنچه درباره لعن افراد و گروهها در قرآن کریم بیان شد معیار لعن روشن مى شود:
۱. تمرد، لجاجت و عدم اطاعت دستورات الهى
۲. پنهان کردن حقایق;
۳. آزار و اذیت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم);
۴. ستم و ستمگرى;
۵. فسادگرى در زمین;
۶. دروغ بر خداى بزرگ;
۷. نسبت فحشا به کسى;
و... .
در روایات نیز معیارهاى لعن بیان شده که عبارتند از:
۱. تحریف و دگرگونى در کتاب هاى الهى;
۲. تکذیب قضا و قدر الهى;
۳. دگرگونى در سنّت رسول خدا;
۴. حلال شمردن چیزهایى که خداوند درباره عترت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) حرام نموده است;
۵. تلاش در جهت عزیز نمودن کسانى که خداوند آنان را ذلیل نموده و یا ذلیل کردن کسانى که خداوند عزیز کرده است;
۶. حلال شمردن محرمات خدا;
۷. نسبت کفر به مؤمنان;
۸. بدعت گذاران;
۹. تصرف سرمایه هاى عمومى مسلمانان.

در اینجا براى روشن شدن معیارهاى بالا به چند روایت اشاره مى شود:
علامه مجلسى از جناب رسول خدا(صلى الله علیه وآله وسلم) روایت نموده است که آن حضرت فرمود: «هفت گروه را لعن نمودم، چنان که پیامبران پیش از من که از مقام استجابت دعا برخوردار بودند نیز آنها را لعن کردند; المغیّر للکتاب الله، الزائد فى کتاب الله، و المکذب بقدر الله، و المبدل سنه رسول الله، التارک لسنّتى و المستحل من عترتى ما حرّم الله عزوجل، و المتسلط فى سلطانه لیعزّ من اذّل الله و یذّل من اعزّ الله، و المتسلط بالجبروت لیذّل من اعزّه الله، و المستحل لحرم الله، و المستأثر بفىء المسلمین المستحل له; [۴۸]کسانى که کتاب الهى را دگرگون نموده و در آن افزوده اند، تکذیب کنندگان قَدَر الهى، دگرگون کنندگان سنّت رسول خدا، آنان که آنچه خداوند درباره عترت من حرام شمرده، حلال بدانند، تصرف و دخالت کنندگان در سلطنت الهى تا بخواهند کسانى را که خداوند ذلیل نموده عزیز و کسانى را که عزیز نموده ذلیل کنند، حلال شمردن محرمات خداوند، در اختیار گیرندگان سرمایه هاى عمومى مسلمانان که براى عموم آنان حلال است.
امام صادق(علیه السلام) فرمود: «ملعون ملعون من رمى مؤمناً بکفر و من رمى مؤمناً بکفر فهو کقتله»; [۴۹] لعنت شده است کسى که مؤمنى را نسبت کفر دهد و نسبت کفر به مؤمن مانند کشتن اوست.
امام صادق و امام باقر(علیهما السلام) کسانى را که در اثر تسلط شیطان بر آنان فریب او را خورده و در دین الهى بدعت ایجاد نموده اند لعنت کرده اند; چنان که درباره دو تن از اصحاب بدعت به نام «بنان» و«سرى» که آیه (و هو الذى فى السماء اله و فى الارض اله) [۵۰]را به رأى خود تفسیر کرده و گفته اند خدایى که در زمین است غیر از خداى آسمان مى باشد، امام فرمود: «و الله ما هو الاّ الله وحده لا شریک له، اله فى السموات و اله فى الأرض کذب بنان، علیه لعنه الله، لقد صغر الله جل جلاله و صغر عظمته»; [۵۱] سوگند به خداوند که او تنهاست و شریکى ندارد. ـ خداوند تعالى ـ معبود در آسمان ها و معبود در زمین است. همانا بنان دروغ گفت لعنت خدا بر او باد. او خداند بزرگ را کوچک شمرد و عظمت و بزرگى خداى را ناچیز شمرد.

(پژوهشى در سب و لعن از نگاه عرف، قرآن و سنّت / مولف: عبدالرحيم عباس آبادي

پی نوشت ها :
[1] آل عمران /57
[2] نحل /90
[3] سوره ص/ 78.
[4] احزاب/ 64.
[5] مائده/ 78.
[6] بقره/ 161.
[7] همان، آيه 89.
[8] عنكبوت/ 25.
[9] احزاب/ 66 ـ 68.
[10] نساء/ 51 ـ 52.
[11] مائده/ 13.
[12] همان، آيه 64.
[13] بقره/ 159.
[14] احزاب/ 57.
[15] احزاب/56
[16] مجمع البيان، ذيل آيه و تفسير نمونه، سوره احزاب.
[17] احزاب/57
[18] احزاب/ 53.
[19] توبة/61
[20] صحيح بخارى، ج 5، 26.
[21] صحيح مسلم، ج 4، ص 1903، باب فضائل فاطمه و تفسير نمونه، سوره احزاب.
[22] محمد/ 23.
[23] نساء/ 93.
[24] اعراف/ 44.
[25] هود/ 18.
[26] غافر/ 52.
[27] سوره هود، آيه 59 ـ 60.
[28] رعد/ 25.
[29] هود/ 18.
[30] آل عمران/ 61.
[31] نور/ 7.
[32] قصص/ 41 ـ 42.
[33] نور/ 23.
[34] اسراء/ 60.
[35] صافات/ 62 و 63.
[36] كنزالعمال،ج11،ص608،ش32943
[37] مائدة/3
[38] الميزان، ج 15، ص 148.
[39] مجمع الزوائد،هيثمى،ج5،ص243
[40] اسراء/60
[41] همان.
[42] مستدرك حاكم، ج 4، ص 481 و أسد الغابة، ج 2، ص 34.
[43] احزاب/ 60 و 61.
[44] تاريخ دمشق، ج 60، ص 225; نقل از دلائل النبوة، ج 6، ص 511.
[45] همان.
[46] كنزالعمال،ج11،ص357، ح 31729 و تاريخ دمشق،ج57، ص268.
[47] همان.
[48] بحارالانوار، ج 69، ص 204; كتاب ايمان و كفر، باب 106.
[49] همان، ج 69، باب 107.
[50] زخرف/84
[51] همان، ج 69، باب 109.